ابر مردی که بیش از بیست سال در برابر تاراجگران عرب ایستادگی نمود
و نهایتا خلیفه عباسی با خدعه و نیرنگ و رشوه او را به دام افکند و اسیر نمود.
قسمتی از کتاب:
...
معتصم بر بابک بانگ زد ای ... چرا در جهان فتنه انگیختی؟ هیچ جواب نداد. فرمود تا هر چهار دست و پایش ببرند. چون یک دستش ببریدند دست دیگر در خون زد و در روی خود مالید و همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت ای ... این چه عملی است؟ بابک گفت در این حکمتی است شما هر دو دست و پای من خواهید برید سرخی روی مردم از خون باشد خون از روی برود زرد باشد من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگوئید که روی از بیم زرد شد.
جماعتی گویند که چون دست او ببریدند روی خود را از خون خویش بیالود و گفت آسانیا و به مردمان چنان نمود که او را از آن المی نیست.
خلیفه آن چنان دشمن بابک بود حتی به بریدن دست و پا راضی نبود بلکه دستور داد شمشیر را از دنده زیر قلبش عبور دهند تا عذابش زیاد شود و زبان او را ببریدند و پیکرش را بر چوب بلندی در جایی آویختند که اکنون به کنیسه بابک معروف است و سر بابک را به خراسان بردند و در شهر ها گرداندند چون بابک در دل مردم جای بزرگی داشت و به قول مورخی کار وی بالا گرفته بود و چیزی نمانده بود که خلافت را از میان ببرد.
...
براي ديدن پيوست