کمک - جستجو - کاربران - تقويم
ورژن کامل:مسخ
FARSI FORUM ایران گفتگو > > داستان هاي کوتاه
شيرين


فرانس کافکا

مسخ

ترجمه

صادق هدایت

براي ديدن پيوست
شيرين
نوشته سیامک مهاجری


هولناكي مسخ.هولناكي هدايت!



بهانه اي براي مقايسه مسخ و بوف كور



داستان يلند مسخ فرانس كافكا داستاني بغايت هولناك است.شايد اين ساده ترين توصيفي باشد كه بتوان از اين داستان به دست داد هرچند گزاره هاي تكراري بسياري در مورد اين داستان مسئله انگيز در پنجاه سال اخير بر زبان يا قلم رانده شده اما اگر مسخ كافكا را بر مبناي آن قرائت تكراري مسخ انسان معاصر در بوركراسي حاكم بر غرب صنعتي شده بدانيم بهتر است در بازخواني اين متن علاوه بر اين نگره واضح بر داستان از زاويه ديگر به اين شاهكار ادبي نگاه كنيم .من در اين نوشته كوتاه سعي دارم به فاصله اين اثر با اثري مشابه در ادبيات داستاني خودمان يعني بوف كور هدايت زوايايي ديگر از اين اثر درخشان را بكاوم و از كاويدن استفاده مي كنم نه روشن كردن كه اساسا به عنوان منتقد بر وظيفه روشن كردن و واضح كردن بخش مغفولي از اثري هنري بي اعتمادم و اگر هم چنين چيزي وجود داشته باشد نه من چنين چراغي را دارم! ونه در اين روشنايي فضيلتي مي بينم!!

مسخ چون هر اثر مدرن داستاني متكي است بر كنش يعني قصه از كنش شخصيت با ديگري / جامعه متولد مي شود و از اين رو استوار است بر ديالكتيك كه من نامش را" ديالكتيك خنثي" مي گذارم يعني هيچ يك از نيروها از پيش بر ديگري برتري داده نشده و اين كنش در عمل داستاني اتفاق مي افتد نه در واكنش راوي از اين رو داستان با ايجاد اين كنش به جلو مي رود وچون متكي است بر كنش در طول خود امتداد ميابد درنتيجه داوريي نيز اگر صورت پذيرد باز از دل اين كنش است واين ديالكتيك خنثي نه از نقش راوي كه در ادبيات كلاسيك كاملا مشهود بود بلكه از عمل داستاني زاده مي شود.راوي در داستان كلاسيك مدام موازنه اين كنش را به نفع يكي برمي گرداند و در نتيجه داستان را بيش از آنكه بر كنش استوار كند بررواي استوار مي كرد درنتيجه ديالكتيكي هم اگر اتقاق مي افتاد مسلما محصول قضاوت راوي وكنش مصنوعي بود كه راوي ايجاد مي كرد.از اين رو بود كه داستان بيش از آنكه در طول حركت كند در عرض گسترش ميافت و از جهتي ديگر اتفاقي اساسي تر به وقوع مي پيوست حضور رواي حضور ايدئولوژي را پرنگ مي كرد وبقول معروف همچون سنت نقالي برشاخ چربزباني و خوش مشربي رواي پيش مي رفت .وخواننده را باخود مي كشيد. مي خنداند. مي گرياند وبه تبع به تفكري وا مي داشت كه خود حاصل آن را مشخص مي كرد در نتيجه ادبيات اين چنيني كه من نامش را ادبيات "تك محصولي" مي گذارم بيشتر گفتمان هاي قدرت را باز تكرار مي كند واز اين رو بيشتر در خطر ايدئولوژي زدگي است .و اين شق دوم از دير باز سنت ادبي ما بوده سنتي كه همواره فكر كردن را به دوش ديگري انداخته و روايتي را طلبيده كه بر مثال كشتي باشد و اورا به هر سو كه خواست ببرد سوييه اي كه هميشه متمايل به خواست هاي گفتمان هاي قدرت بود.از اين روست كه قصه در ذهن انسان ايراني سرگرمي ومضامين اخلاقي بوده واين همان قصه محوري است كه تقريبا بر همه ادبيات داستاني ما سايه افكنده

اما شاهكار ادبيات داستاني ما بوف كور بي شك از دل همين سنت جوانه زده و اگرچه گنجينه بسيار با ارزش است اما ما دراين اثر مدرن داستاني خود مي بينيم كه اين راوي است كه حرف مي زند سايه اش را مورد خطاب قرار مي دهد و از هر دري سخن مي گويد و همه چيز را با چوب قدرتش مي زند راوي حراف ادبيات داستاني ما هرگز نخواسته از گفتن وهرآنچه را گفتن ونقض گفتن دست بشويد اگرچه در بوف كور در عاليترين شكلش اتفاق بيفتد اما اتفاقي است كه مي افتد راوي تفسير گر بوف كور نيز به هيچ كس رحم نمي كند از پيرمرد خنز پنزري تا زن لكاته تا زن اثيري و آن رجاله ها ما تنها صداي نفرت يك نفر را مي شنويم راوي!

اگرچه اين راوي سخناني باب طبع ما و وضعيت اسف بار ما به زبان جاري ميكند و اگرچه بقول معروف حرف حق را مي زند اما بايد پزيرفت تنها اين راويست كه حرف مي زند. در بوف كور كنشي اتفاق نمي افتد بلكه كنش ساخته مي شود از ذهن بيمار راوي .راوي اگر بادنياي نفرت انگيز رجاله ها نيز در كنش است اين كنش محصول داستان نيست محصول راوي است!

واين سنت در گلشيري به شدت تشديد مي شود وبلاخص در شاگردانش سر از نوعي رمانتيكي گري در مي آورد از اين رو مدعي ام داستان بعد از گلشيري داستاني فاقد آزادي است كه آرمان هراثر هنري است كه چون خارج از موضوع اين مقاله است از كنار آن مي گذريم

اما در آن سو در مسخ. گرگور زامزا شخصيت منفعلي است .اگر سخني هم از او مي شنويم تنها تشريح وضعيت خود است با جهان خارج و اين خود ايجاد كنش مي كند و متن را گشوده مي كند گرگور نه از وضعيت ذهني خود سخن مي گويد و نه چون يك سوپر من روشنفكر! به تفسير و نقد وهجو جامعه و اطرافيان خود مي پردازد اگر جايي هم معترض است اين اعتراض تنها به تشريح وضعيتش خلاصه مي شود كه طبيعت يك كاركتر ساده داستاني است :

"...آيا واقعا فرستادن يك پادو براي در آوردن ته توي قضيه كافي نبود-البته اگر در اصل لزومي داشت- آيا لازم بود شخص سرپرست بيايد و بدين ترتيب به تمام اعضاي خانواده بي خبر از همه جا نشان دهد كه تحقق درباب اين وضع مشكوك فقط از مقام مهم ومطلعي چون او بر ميآيد وبس؟..."(مسخ صفحه 18)

اساسا انتخاب راوي سوم شخص هوشمند(مي گويم چرا هوشمند!) بجاي راوي اول شخص(برخلاف بوف كور) نوعي آزاد سازي در روايت بشمار مي آيدتا بار حمالي روايت وبيهوده گويي از قهرمان داستان برداشته شود و قهرمان با مواجه با جهان خارج كنش داستاني را كه نه محصول نويسند/راوي كه محصول عمل داستاني است به وجود بياورد وكنشي كه از اين عمل متولدمي شود بي شك حامل تنها يك ديدگاه ويك ايدئولوزي نيست واين داستان را به سمت بستاري باز سوق مي دهد .البته اين مقايسه به معناي برتري دادن يك زاويه ديد بر ديگري نيست اما در داستان هايي با چنين پتانسيل اي انتخاب زاويه ديد به تنهايي مي تواند سرنوشت داستان را تغيير دهد حتي در فاينال داستان زماني كه گرگور به اتاق خود مي خزد تا آخرين دقايق عمرش را سپري كند در حالي كه همگان حتي خانواده اش او را ترد كرده اند هرگز سخني نمي گويد داوري نمي كند و از وضعيتي كه او را بدين روز درآورده داد سخن نمي دهد همه چيز در عمل داستاني اتفاق مي افتد وفاجعه گرگور برخلاف ياس حاكم بر بوف كور در نوعي روايت هجو به پايان مي رسد جايي كه پدر مادر و خواهرش مرخصي مي گيرند تا در روز مرگ گرگور كه حالا هويتي نيز به اين نام نداردو به نظرشان جزئي از اين خانه هم نيست استراحت كنند وتفريح كنند

كافكا تا بخش سوم داستان رواي را داخل اتاق گرگور نگاه مي دارد و ما همان چيزي را از بيرون مي بينيم و مي فهميم كه گرگور مي فهمد راوي در دو بخش ابتداي داستان چون گرگور در داخل اتاق محبوس است و ما را نيز به عنوان خواننده در حبس نگاه مي دارد همه چيز از شنيده ها و حدس ها به ما مي رسد در فصل آخر كه فصل تنهايي مطلق گرگور است راوي به ميان مهمان ها مي آيد تا چون شخصيت هاي داستان او هم گرگور را تنها بگذارد و ما هم به عنوان خواننده طبيعتا با خروج از اتاق همگي گرگور را تنها مي گزاريم. هيچ سخني از تنهايي گرگور به ميان نمي آيد همه ما فقط خونسردانه تماشا مي كنيم و همه چيز در اين كنش به وقوع مي پيوندد اگر در دوبخش اول به واسطه زيست در اتاق گرگور دچار هول و وحشت مي شويم در فصل پاياني تنها به تنهايي رغت بار گرگور و انسان معاصر پي مي بريم از اين روست كه راوي داستان كافكا هوشمند است

اما در بوف كور اين تنهايي از روايت راوي (همان قهرمان داستان) به ما منتقل مي شود .راوي مدام از تنهايي مي نالد و آن را جار ميزند و زمين و زمان را در اين تنهايي و انزوا سهيم مي داند از اين رو راوي بوف كور هميشه گلايه مند است چون راوي هدايت مي خواهد روشنفكر باشد اما قهرمان كافكا تنها يك انسان عادي است مثل همه انسانهايي كه در اطرافمان هستند از اين رو به شدت هولناك است زيرا اتفاقي كه براي گرگور مي افتد مي تواند براي تك تك ما به وقوع بپوندد از اين رو راوي هدايت يك راوي تك افتاده مجزا و غير از اجتماع است حتي جايي كه او زندگي مي كند به نوعي در لامكان مي گذرد وهمه چيز در انتزاع جريان دارد .راوي بوف كور همان خدا فيلسوف اقلاطوني ماست كسي كه صاحب نظر است وصاحب راي واحساس مي كند حق حرف زدن و تحول و يا حتي به ريشخند گرفتن موجودات حقير ودون را دارد كه بعضا زيستنشان هيچ ارزشي ندارد آنها تنها براي اميال نفساني شان مي زيند و هيچ هدف عميقي در زندگي ندارند .راوي خدا فيلسوف داستان ايراني همه جا اين حق را براي خود قائل است كه اول شخص باشد همانطور كه براي روشنفكر ايراني هميشه دره اي عميق بين عامي وخاص بودن وجود داشته واين تقابل دوتايي همواره روشنفكر ايراني را از اجتماع دور كرده وبه خلوت تنهايي خود رانده است وبراي ذهن نيمه فرهيخته ايراني اين تنهايي همواره يك فضيلت بشمار مي آمده هرچند اگر اين تنهايي محصول انتزاع باشد از اين روست كه قهرمان بوف كور قهرمان نهان روشنفكر ايراني است بي آنكه درك كرده باشد فروكاستن تنهايي به تنها يك تجربه شايد خطا باشد از اين روست كه هدايت هرگز تكرار نشد هرچند هدايت گونه بودن به شدت بازتوليد شد!!

حال مي توان از اين منظر از زاويه ديگر نيز به مسخ نگريست:" تنهايي!"مسخ خوانشي دگرونه از تنهايي ارائه ميدهد و اين تنهايي به شدت نزديك به ماست و اين تنها گرگور نيست كه تنهاست گرته خواهرش .پدر ومادرش هم تنهايند و اساسا هيچ ارتباط خاصي بين آنها نيست تنها يك همزيستي است گرته مي تواند هر كس ديگري باشد او هيچ هويت متمايزي با ديگران و با ما ندارد گرگور نيز اين گونه است و طبيعا اين تنهايي فضاي هولناكي خلق مي كند كه در سرتاسر داستان جاريست مسخ رماني به شدت رئاليستي است.وتنهايي حاكم بر شخصيت هايش برخلاف بوف كور كه خاص اند فراگير وعمومي است .تنهايي يك محصول است كه توليد مي شود و مصرف همگاني دارد نه زائده يك تفكر خاص وانتزاعي كه تنها در شرايط و با لوازم خاص اتفاق مي افتد!

واين رئاليست حاكم بر اثر است كه به شدت در ما همذات پنداري همگاني ايجاد مي كند. هولناك نيز هست وطنز تلخ قضيه آنجاست كه همه چيز عادي مي شود داستان بلند مسخ هر چه به پيش مي رود عادي بودن همه چيز را به رخ مي كشد گرگور بعد مدتي بي آنكه كنجكاوي يا ترس گرته خواهرش را بر انگيزد در كنار خانواده زيست مي كند و حتي مادرش از ديدن او دچار وحشت نمي شود ساعاتي بعد از مرگ گرگور نيز همه چيز عادي است بي هيچ اثري از فاجعه ومرگ همه چيز آنقدر عادي وبي اهميت مي شود كه اعضاي خانواده سعي مي كنند حتي به راحتي بپذيرند كه آن حشره عظيم گرگور نيست. و هيچ كس از خود نمي پرسد گرگور كجاست و حتي هيچكدامشان حاضر نمي شوند تا جسد جمع شده آن حشره را تا درب خانه همراهي كنند خدمتكار مي آيد و مي گويد:

"((خوب لازم نيست نگران باشيد كه چطور بايد آن چيز را از اتاق بغلي بيرون ببريد ترتيبش داداه شده)) خانم زامزا و گرته گويي مي خواهند به نوشتن ادامه دهند دوباره سر را به كاغذ هايشان خم كردند آقاي زامزا كه متوجه شد مستخدمه الان مي خواهد به تشريح جزئيات بپردازد قاطعانه دستش را بلند كرد و مانع او شد..."

واين عادي شدن هر چيز كم كم در مسخ از يك چيز ساده تبديل به يك كنش اساسي مي شود.كه بسيار هولناك تر از تبديل شدن گرگور به يك حشره عظيم الجثه است.

اما مي بينيم كه در بوف كور هر چه پيش مي رويم بيشتر همه چيز از حالت عادي خارج مي شود و در نتيجه روايت با فربه كردن خود هولناكي وقايع وفضا را كاملا عيان مي كند و مدام تاكيد مي شود هيچ چيز عادي نيست وفاجعه در سطح داستان در جريان است شايد از اين رو باشد كه بوف كور را به تيره نمايي وياس آوري متهم مي كنند تيرگي وياسي كه در سرتاسر داستان جريان دارد وخود را عرضه مي كند .با اينهمه بايد اذعان كرد كه شاهكار هدايت در ژانر خود اثري ستايش بر انگيز است و در مقايسه با مسخ كافكا _كه چنين تمايلي همواره بوده_ تضادها و تفاوت هاي خود را عيان مي كند.
شيرين
از آنجا که ممکن است برخی از دوستان از این برنامه خوب کتاب خوانی مطلع نشوند، پیشنهاد میکنم آنهایی که باخبرند ، در قسمت امضایشان لینک به کتاب خوانی بدهند.

مانند من

ممنون
samia
من هنوز فرصت خواندن مسخ را نداشته ام و این گونه فعالیت های خوب باعث می شود تا کتابهایی را که نخوانده ایم را بخوانیم.
اما معرفی کوتاهی از کافکا:
فرانتس کافکا (۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.

آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند ـ فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند ـ کافکایی می‌گویند.
( نقل از ویکی پدیا)
شيرين
دارم میخونم

سوالی دارم از دوستان

میدانیم که کافکا عمرش را در پراگ گذراند پس چرا داستان ها و رمان هایش بزبان آلمانی ست؟
aida2003
من کتاب مسخ را تمام کردم
و دقیقا مانند کتابهای هدایت ، نتوانستم ارتباطی باهاش برقرار کنم و در اصل خوشم نیومد. بنا بر این نظر خاصی هم ندارم ، هنوز نمیفهمم چرا این داستان را شاهکار میدانند...
منتظر شنیدن نظرات دیگر دوستان هستم
بابا خان
مسخ خارج از اسم بزرگ خود و نویسنده اش داستان روزمره انسان مادی است ، صحبت از یاس فلسفی و تراژدی جبر جوامع صنعتی که در زمان نویسنده حتما حتی بیشتر به چشم می خورده هرچند الان حتی بیشتر هم وجود دارد ولی دیگر به ضخامت قدیم نمود ندارد و عریانی آن زیر یک کرم شکلات غلیظ پوشیده شده.
مسخ عریان بیهودگی را فریاد می زند و از تحلیل رفتن موجودیت بشر در زیر مسئولیت های قرن جدید سخن می گوید، زمانی که از موجودیت او فقط یک اسم باقیمانده ، اسمی که دست آخر همگی شک می کنند اصلا مال این لاشه پلاسیده بوده است یانه !
مسخ نماد بی هویتی انسان مدرن است ، ناتوانی او را به خوبی به نظم آورده و اینکه چقدر شکننده در پشت درب خصوصی خودش را پنهان می کند ولی چه سود که عاقبت پوچی او ، وحشت عاقبت او برهمه آشکار می شود.
در انتها مسخ روایت تنهای بشر قرن جدید است که چقدر مظلومانه ، چه مفتضح قبل از هر نبردی در عرصه زندگی شکست خوردن در ابتدا فرو می افتد.

البته این یک نقد مادیگرانه است و دلیل بیان ان توسط من فقط به این دلیل است که از نظر من کافکا و هدایت سخت مادیگرا و در بند عقل خود بوده اند و این چشم فقط پوچی می بیند ، در بسته می بیند ، تنگنا می کاود و سیاهی به رخ می کشد و یک اثر مادی را باید مادی بحث کرد.
در دنیای مادی که همه چیز دو دو تا چهار تاست هدایت و کافکا نقطه اخر فهمیدن هستند و به راستی از بزرگان و شعور آنها رده طبقه بندی مشاهیر گزافه نیست
ولی آنچه من را از این اثرها سخت می ترساند و مثلا فردی مثل ایدا را ذاتا متنفر می کند همان وجه فراحسی من ایرانی است.
حافظ است ، مولوی است و شمس تبریز است ، در دنیای مادو دوتا شش تاست و دنیای ما خیل قشنگ تر از این است ، دنیا ما فقط چهار دیواری عقل نیست ، بی کران عشق است.
حتی در وجوه مادی ادبیات ما
یهوش تر از خیام کراست!
کمال گرا تر از عطار کجاست!
فردوسی هم کرامت است و راه زردشت نیز تا اخرین مرزهای آگاهی جز هدایت نیست.

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست --- در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
aida2003
QUOTE(کورش @ Feb 28 2009, 11:37 PM) *
مسخ خارج از اسم بزرگ خود و نویسنده اش داستان روزمره انسان مادی است ، صحبت از یاس فلسفی و تراژدی جبر جوامع صنعتی که در زمان نویسنده حتما حتی بیشتر به چشم می خورده هرچند الان حتی بیشتر هم وجود دارد ولی دیگر به ضخامت قدیم نمود ندارد و عریانی آن زیر یک کرم شکلات غلیظ پوشیده شده.
مسخ عریان بیهودگی را فریاد می زند و از تحلیل رفتن موجودیت بشر در زیر مسئولیت های قرن جدید سخن می گوید، زمانی که از موجودیت او فقط یک اسم باقیمانده ، اسمی که دست آخر همگی شک می کنند اصلا مال این لاشه پلاسیده بوده است یانه !
مسخ نماد بی هویتی انسان مدرن است ، ناتوانی او را به خوبی به نظم آورده و اینکه چقدر شکننده در پشت درب خصوصی خودش را پنهان می کند ولی چه سود که عاقبت پوچی او ، وحشت عاقبت او برهمه آشکار می شود.
در انتها مسخ روایت تنهای بشر قرن جدید است که چقدر مظلومانه ، چه مفتضح قبل از هر نبردی در عرصه زندگی شکست خوردن در ابتدا فرو می افتد.

البته این یک نقد مادیگرانه است و دلیل بیان ان توسط من فقط به این دلیل است که از نظر من کافکا و هدایت سخت مادیگرا و در بند عقل خود بوده اند و این چشم فقط پوچی می بیند ، در بسته می بیند ، تنگنا می کاود و سیاهی به رخ می کشد و یک اثر مادی را باید مادی بحث کرد.
در دنیای مادی که همه چیز دو دو تا چهار تاست هدایت و کافکا نقطه اخر فهمیدن هستند و به راستی از بزرگان و شعور آنها رده طبقه بندی مشاهیر گزافه نیست
ولی آنچه من را از این اثرها سخت می ترساند و مثلا فردی مثل ایدا را ذاتا متنفر می کند همان وجه فراحسی من ایرانی است.
حافظ است ، مولوی است و شمس تبریز است ، در دنیای مادو دوتا شش تاست و دنیای ما خیل قشنگ تر از این است ، دنیا ما فقط چهار دیواری عقل نیست ، بی کران عشق است.
حتی در وجوه مادی ادبیات ما
یهوش تر از خیام کراست!
کمال گرا تر از عطار کجاست!
فردوسی هم کرامت است و راه زردشت نیز تا اخرین مرزهای آگاهی جز هدایت نیست.

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست --- در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان


لذت بردم
و کاملا موافقم
ممنون post-2-1117560777.gif
شيرين
...و اما مسخ

من کتاب خوندن رو از مانیتور کمپیوتردوست ندارم...چون برای خوندن معمولا دراز میکشم و همچین کمپیوتری هنوز ببازار نیومده...ناچارا این 77 صفحه رو چاپ کردم

یه جوری سرهمش کردم ...

راستش (بس که بی سوادم) نمیدانستم اصلا مسخ یعنی چه! وقتی هم ، به واژه نامه کوچکی دارم مراجعه کردم در آن واژه "مسخ" را نیافتم و نام آلمانی کتاب " Die Verwandlung " نیز به این معنی است که چیزی به چیز دیگری تغییر یابد.

درست همون صفحه اول یخورده گیج شدم چون انتظار چنین چیزی رو نداشتم، در ضن افکارم رو کمی درهمو برهم نمود، یادم افتاد که اصل کتاب به زبان آلمانی ست..ولی صادق هدایت که تحصیلاتش در فرانسه بوده، قطعا این کتاب رو از متن فرانسه ترجمه کرد است . ترجمه دست دوم طبعا با متن اصلی فاصله بیشتری میگیرد.
اما این ترجمه دست دوم ، تاثیری منفی در متن کتاب نگذاشته است. شباهت های میان هدایت و کافکا بقدری زیاد است که شاید اگر کافکا چنین کتابی نمینوشت، قطعا خود صادق خان دست بکار میشد.

بنظر من این کتاب نه برای آثار کافکا و نه برای رمان اروپایی ، معرف خوبی نیست.

از سوی دیگر مقایسه نمودن آثار شعری ایرانی با رمان اروپایی ، کار درستی نیست چون ربطی بیکدیگر ندارند. تا آنجا که من میدانم ، اروپاییان شعرای خوبی نیستند و ایرانیان در رشته رمان نویسی بسیار تازه کار. حال دلیلش چیست بحث دیگریست.

بهترین تعریفی را که میتوانم در باره این کتاب بنمایم همانست که سیامک مهاجری در ابتدای این تاپیک نموده است.

مسخ و هدایت...هر دو هولناکند.

باید خواند تا پی برد.
بابا خان
QUOTE(aida2003 @ Mar 1 2009, 10:40 AM) *
لذت بردم
و کاملا موافقم
ممنون post-2-1117560777.gif


خواهش می کنم post-2-1117560777.gif
بابا خان




QUOTE
از سوی دیگر مقایسه نمودن آثار شعری ایرانی با رمان اروپایی ، کار درستی نیست چون ربطی بیکدیگر ندارند. تا آنجا که من میدانم ، اروپاییان شعرای خوبی نیستند و ایرانیان در رشته رمان نویسی بسیار تازه کار. حال دلیلش چیست بحث دیگریست.


اتفاقا من اصلا قصد مقایسه نداشتم من فقط دلیل بیزاری نا خود آگاه یک شاهد مستقل ایرانی را که چنین برداشتی از این نوع نگارش دارد حالا می خواهد کتاب نویسنده ایرانی داشته باشد یا خارجی توضیح دادم وگرنه بحث ادبیات قاره های که یک بحث کلاسیک دانشگاهی است و من اصلا خودم را درحدی نمی بینم که بتوانم به طور مستقل آنها را تفسیر کنم چه برسد به اینکه انها را مقایسه نمایم ! post-2-1117560887.gif

مثلا:
QUOTE
بنظر من این کتاب نه برای آثار کافکا و نه برای رمان اروپایی ، معرف خوبی نیست.مسخ و هدایت...هر دو هولناکند.

این ناشی از تربیت بیشتر اروپائی شماست و کاملا طبیعی است زیرا در عرف اروپائی چنین چیزی را هولناک می دانند و در عرف ایرانی از چنین داستان هائی بیزار می شوند.
و باز هم تاکید می کنم این از زیبائی های منحصر بفرد چنین آثاری در چشم صاحب نظران نمی کاهد چون معیارهای یک نقاد ادبی با معیار من کتاب خوان آماتور بسیار متفاوت است. post-2-1117560777.gif




شيرين
QUOTE(کورش @ Mar 1 2009, 07:57 PM) *
این ناشی از تربیت بیشتر اروپائی شماست و کاملا طبیعی است زیرا در عرف اروپائی چنین چیزی را هولناک می دانند و در عرف ایرانی از چنین داستان هائی بیزار می شوند.


کارم رو مشکل کردید

این وسط گیر کردم که بترسم یا بیزار شم post-2-1117560933.gif
aida2003
در راستای صحبت های کوروش عزیز
فرهنگ ما فرهنگ عشق و عرفان است... در فرهنگ ما افتخار است که کسی برای رفاه خانواده اش ، کسانی که دوستشان دارد ، چیزهایی که به آنها عشق میورزد از جان مایه بگذارد ... شهیدان ما که همه برای عزیزان و وطنشان جان خود را در کف دستشان گذاشتند و رفتند دچار همین عشق بودند... آنها زیر بار اون سنگینی ها ، نشکستند ، بلکه شکوفا شدند... عشق نمی شکند ، نمی کشد... عشق بالنده میکند ، می پروراند...
چیزی که من در این کتاب به وضوح مشاهده کردم ، نوعی مادی گرایی افراطی بود که در جملات آخر آن به اوج خود رسید.. این مادی گراییست و این دوری تمام از معنویت و ماوراست که برای من و امثال من دافعه ایجاد میکند...


aida2003
QUOTE(شيرين @ Mar 1 2009, 08:37 PM) *
کارم رو مشکل کردید

این وسط گیر کردم که بترسم یا بیزار شم post-2-1117560933.gif


به احساس درونی خودت مراجعه کن ... کلمات زیاد مهم نیستند ، مفهوم نهادی انهاست که اهمیت دارد.
به حست فکر کن و سعی کن درکش کنی...
samia
من اسم مسخ را رمان نمی گذارم و آن را با رمان های ایرانی یا غیر ایرانی مقایسه نمی کنم چون باید رمانی مثل کلیدر دولت آبادی یا برادران کارمازوف داستایوفسکی را پیش رو داشته باشیم که چنین مقایسه هایی نتیجه ای از پیش معلوم دارند.
مسخ را در داستان کوتاه نیز طبقه بندی نمی کنم چون مشخصه های یک داستان کوتاه ( گذر کوتاه یک معنی ) را ندارد و بر عکس گذری بی معناست.
مسخ توهم نامه است. خستگی از کلاسیک است .موجود بودن در رویکرد شکل نگرفته مدرنیسم اواخر قران نوزدهم و اوایل قرن بیستم است.شاید اگر سال نوشتن آن چند دهه عقب یا جلو می رفت آن را به عنوان چرند نامه نیز می پذیرفتند.اما برای آثار غیر کلاسیک اوایل قران بیستم و مارک بزرگی چون کافکا به عنوان پیش زمینه تولید بوف کور هدایت نیز مورد استفاده قرار می گیرد.
در کل مسخ چیزی برای عرضه ندارد جز اینکه بدانیم منشاء بوف کور کجاست و نام بزرگی مثل کافکا هم می تواند کلمات نامربوط را به نام داستان کنار هم بچیند. post-2-1117560777.gif
This is a "lo-fi" version of our main content. To view the full version with more information, formatting and images, please اینجا را کلیک کنید.
Invision Power Board © 2001-2012 Invision Power Services, Inc.